تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام

یک عاشقانه ی آرام

وقتی هستی
دست های من
مهریه ی تن توست.
...
وقتی نیستی
دلم می خواهد دست هام را 
از زندگی ام کنار بگذارم.
...
وقتی هستی
دست های من
... به اندامت چه می آید!
...
وقتی نیستی
این دست های از تو بی خبر
گیاهی مرده است 
که خواب آن را برده است.
حالا
دست های تو کجاست
که از آن سراغ تنم را بگیرم؟

*عباس معروفی

+ روز زن رو به همه ی خانومای عزیز تبریک میگم. 
+دوستم مسیج داده: "به پای مردی بشین که رژ لبتو حروم کنه.نه ریملتو! روزت مبارک". باحال بود.
+چقدر سخته که زن باشی و بخوای به یه مرد، مردونگی یاد بدی!!
+دیگر بانوی هیچ قصه ای نخواهم شد!
که این بانو خود قصه ها دارد ...
+دیروز یه جونور عجیب غریب دستمو نیش زد. هم کبود شده، هم حسابی ورم کرده! نمیرم یه وخ؟!
+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

و چه اندازه شیرین است امروز ...

روز میلاد تو ...

تولدت مبارک بهترینم.

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط سارا 

...

همیشه باید کسی باشد 

که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد

 همیشه باید کسی باشد

 تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد

 باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید، بفهمد

اگر سکوت کردی بفهمد

 کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی، بفهمد 

بایدکسی باشد ...

اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن،

 بفهمد به توجهش احتیاج داری

 بفهمد که درد داری

که زندگی درد دارد ...

بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده

بفهمد که دلت برای قدم زدن زیر باران،

برای بوسیدنش،

برای یک آغوش گرم تنگ شده

همیشه باید کسی باشد ...

همیشه!



+ من عاشق این جشن کوچولویی ام که مامانینا به مناسبت روز معلم میگیرن. بیشتر از تولدم دوسش دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

آدمها چه موجودات دلگیری هستند ...


از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

 

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

 

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

 

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...

 

+یه چیزیم تو مایه های داغون. نمیفهمم این چه صیغه ایه که هر کی آدمو پکر میبینه فک میکنه شکست عشقی  خوردی! مگه فقط این چیزاس که پدر آدمو در میاره؟

+ جناب خدا خان اگه میشه این توانایی رو به من بده که حرف بزنم. دارم خفه میشم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

هیچ وقت نذار کار به اونجا بکشه که زنی نیاز هاش رو خواهش کنه ...
و اگه کشید ، بیشتر از اونی که خواسته براش بذار.
که باورت کنه ...
اگه نه منتظر باش
منتظر بهونه گیریش
 کم حرفیش
زنگ نزدنش
نبوسیدنش
نخواستنش
دیگران رو خواستنش
رفتنش...


از اینجا


+ بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره ...

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط سارا  | 


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند 
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :


«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را » 


*کاظم بهمنی


+مرا عهدی ست با جانان...

+در حال حاضر نواختن love story خوشایند ترین اتفاق زندگیمه!

+ کاش میشد یه سگ بخرم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

اگر "هنوز " فاصله ایی هست میان من و تو.

بگو "هنوز" را بردارم.

" اگر "

فاصله ایی هست میان من و تو؟

بگو "اگر" را هم برمیدارم.

"فاصله" هست

میان من و تو؟

بگو اینبار" فاصله" را هم برمیدارم.

تو بگو,

فقط بگو...


 *مجتبی هاشمی زاده


+چطور می شود غیر از تو شعر گفت !؟

وقتی لب هات را بوسیده ام

و در دهانم پنهان شده ای...

*مهران پیرستانی


+اگر مرا دوست نداشته باشی / دراز می‌کشم و می‌میرم / مرگ نه سفری بی‌بازگشت است / و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست / درست آن موقع که باید دوست بداری

*رسول یونان


+گرچه خونم نمی رود / لیک،به گمانم که مجروحم 

*پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

عیدانه

سال ۹۰ سال خوبی بود. اتفاقای خوبی توش افتاد. امیدوارم که سال جدید بهتر از پارسال باشه و هر روزتون بهتر از دیروز. همیشه دلتون شاد باشه و لبتون خندون.

پ.ن: عیدتون مباررررررررک.

پ.ن: ۲۴ سالمون شد رفت، نفهمیدیم این "فوقعَ ما وقعَ "چی بود ته این درسای کتاب عربی! پس شد آنچه شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست
هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

بی گلایل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم
شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و... مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...

* حامد بهاروند

 

+دعا کنید سرانجام عشق خوش باشد

اگر چه قرعه ی مجنون به نام لیلا نیست

 

+ با تشکر از اون عزیزی که با سِرچ "شر اشقانه" وارد وبلاگ من شدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

نسیم و توفان

همیشه فکر میکردم اگه پیانومو عوض کنم و اون پیانو آکوستیکی که خیلی دوسش داشتمو بخرم، اون روز از خوشحالی میمیرم. امروز خریدمش. اما نمی دونم چرا خوشحال که نیستم هیچ، انگار ته دلم پر از غصه س. تو یه مرحله ی بدی از زندگی ام. بی تفاوتی... بی تفاوتی نسبت به همه چیز. همه چیز زود برام عادی میشه. حتی دیگه این وبلاگو که یه زمانی عاشقش بودم دوس ندارم. دلم برای یه چیز هیجان انگیز تنگ شده. دوس ندارم این وضعو ...

پ.ن: بعضی از آدما توانایی اینو دارن که تو چند ثانیه کل دلخوشیتو نابود کنن ...

بعدن نوشت: دیشب بنا به دلایلی اصلا حالم خوب نبود. میخواستم این پستو پاک کنم. اما گفتم اشکال نداره. بزار باشه. دوباره عاشق پبانوم شدم :دی

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

کلن عاشق این حکومت و دولت خدمتگزارم ! نیس مطمئنن که مردم تحت هیچ شرایطی نمی خوان تظاهراتی چیزی کنن و از همه چیز اینجا راضی ان تا تقی به توقی میخوره یکی میره شیر فلکه اینترنتو میببنده. یه ایمیل نمی تونیم باز کنیم! عاشق این ازادیمونم من اصن!

+خدایا ما همچنان منتظریم ریشه ی ظلم کنده شه!

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط سارا 

حذفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  شد

 

+ بنده به شدت دلم می خواد گوشیمو از پنجره ی اتاقم پرت کنم بیرون.

+خيلي دوس داشتم
كه يكي ميومد ازم مي پرسيد حالت خوبه؟؟؟
بهش ميگفتم اره خوبم!
بعد بغلم ميكرد و ميگفت دروغ بسه! چي شده؟؟

+اعتماد مثل کاغذه!

اگه مچاله شد هر چقدر هم صافش کنى معجزست به حالت اولش برگرده!

 اونم با کلی سختی !!

+به شدت حوصله ی اطرافیان رو ندارم! اعصاب منو با ترِدمیل اشتباه گرفتن!

+تقریبا کل امروزُ تو رخت خواب بودم!

+وقتی شروع کنم به غر غر کردن می تونم یه سپاهُ دیوونه کنم!

+یه وقتایی انقد بداخلاق میشم که خودمم از خودم حساب میبرم! والاااااا !

+انرژی منفی این پست زیاد بود. ببخشید. نیاز داشتم بنویسم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

همین که هستی
همین که لا به لای کلماتم
نفس می کشی
راه می روی
در آغوشم میگیری،
همین که پناه واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی"تو"یی یتیم نشده اند
کافی ست برای یک عمر آرامش;

باش!

 

پ.ن۱: بعضی ها را ، هرچقدر هـم که بخواهی"تمام" نمی شوند... همش به آغوششان بدهکار میمانی... حضورشان"گـرم" است... سکوتشان خالی میکند دل ِ آدم را... آرامش ِ صدایشان را کم می آوری... هر دم، هر لحظه، "کم" می آوریشان...


پ.ن۲:ديدي که يار چون ز دلِ ما خبر نداشت
ما را شکار کردُ بيفکندُ برنداشت؟
*خاقانی


پ.ن۳:یک وقتایی هست که...
باید لم بدی یه گوشه...
و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی...
بعدشم بگی...
به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم...

پ.ن۴:آقا ما بچه بودیم چهارشنبه سوری ترقه نداشتیم. یعنی خانواده نمیزاشتن! بعد ما پلاستیک پر آب رو از طبقه پنجم پرت میکردیم پایین یَک صدایی میداااااد.یه بار یه بچه مدرسه ای از ترس کیفشو گذاشت و در رفت.خدا مارو ببخشه..جوون مردمُ سکته دادیم!!

پ.ن۵: ینی دقیقن از وقتی که دستبند من گم شده طلا داره روز به روز گرون تر میشه. باید اعتراف کنم که واقعن لجم گرفته!!

پ.ن۶: حیوون مورد علاقه ی من پانداست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

شکر خدا امروز هم زنده ام که بگویم دوستت دارم

آدم یه وقتایی حرف کم میاره. نمی دونه چه شکلی باید حسشو بریزه بیرون. بعضیا اینقدر خوبن، اینقدر مهربونن، اینقدر دوست داشتنی ان که هر چقدرم خدا رو شکر کنی به خاطر داشتنشون کمه ... اسمای مهربونم تولدت مبارک.مرسی که هستی.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

مهتاب  عزیزم تولدت مبارک خواهری.
+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

چقدر خوبه که تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم . . .

می روم چون عاشقش هستم . چون می خواهم بداند که عاشقی مثل من پیدا نمی کند . شما فعلا برایش تازگی دارید ،ولی نمی توانید مثل من باشید . چون همه ی لحظه های بغل کردن ، بوییدن و عشق ورزیدنش را پر کرده ام . شما نمی توانید جور تازه ای بغلش کنید . به او ثابت کرده ام هیچ کس نمی تواند به پای شیفتگی من برسد . از این به بعد هم خیال دارم بیشتر تنهایش بگذارم و به همه ی مهمانی های شبانه و مسافرت های دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغل کردن های شما کلافه شود . مطمئن باشید خودتان را هم بکشید ، هیچ جور نمی توانید او را بغل کنید که من صد بار بغل نکرده باشم . شرط می بندم نمی توانید وقتی نشسته و روزنامه می خواند ،آهسته از بالای سرش خم شوید و ببوسیدش و بلافاصله کله معلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامه ی له شده اش را به کناری پرت کنید و لبخند نشسته بر لبش را با بوسه ای طولانی، بر لبتان بدوزید . شما حتی نمی توانید به او بگویید دوستت دارم چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی که بگویید، به یاد من می افتد. شما خیلی زودتر از من برایش کهنه می شوید بلکه بدتر از آن ترحم انگیز خواهید شد.

*آذردخت بهرامی

 + میخواهم عکسی بگیرم / از شکل دستانت / از صدای دستانت / و از سکوت دستانت / کمی پیش رویم می نشینی / تا عکسی محال بگیرم؟ *نزارقبانی

+ چند وقته که دل و دماغ آپ کردن ندارم. البته این به این معنی نیست که حالم بده ها!!!

+ از این آدمایی که تا به چیزی که میخوان نرسن دست از تلاش بر نمیدارن خوشم میاد .

+ دلم برای امتحانای دانشگاه تنگ شده. واسه تقلب کردنامون. واسه شاخ در آوردن استادا وقتی میدیدن ما از چه روشهایی استفاده میکنیم ...

+ ترم چهارم پیانو شروع شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

my immortal

حسرت یعنی رو به رویم نشسته ای
و باز خیســـــی چشمـــانم را
آن دستمال خشک بی احساس پاک کند
حسرت یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد
اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم
حسرت یعنی تـــو که در عین بودنت
داشتنت را آرزو می کنم...


+هر نـُتی که از عشق سخن بگوید
زیباست
حالاسمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست.

*گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

با تک تک سلول های تنم دلم تنهایی می خواهد! دلم می خواهد تمام آدم هایی که می شناسمشان یکهو برای همیشه نباشند دیگر! دلم می خواهد خوبی های همه شان جمع شود در یک آدم جدید و بعد از یک تنهایی طولانی سر از زندگی ام در آورد. دلم می خواهد سال ها نباشم، بروم یک جایی و سال ها بعد برگردم مثلا! خستگی و بی حوصلگی دارد می کُشد ام، دلم می خواهد بی آنکه به عقب برگردم از نو شروع کنم. دلم می خواهد دوباره دلم از بعضی چیزها بریزد؛ راستی چرا دلم نمی ریزد این روزها!؟ دیشب یکی می گفت زیادی مهربانم، می گفت از بس مهربانم دنیایم پر از دشمن و تنهایی شده، می گفت با حُسنی مبارک و عزرائیل هم مهربانم! می گفت از بس مهربانم دلم را ذره ذره نمی دانم کجا ها از دست داده ام که به یاد نمی آورم. این واقعیتِ غیر قابل قبولی ست اما واقعا اغراق نیست که من آدم های زندگی ام را به یاد نمی آورم! من حتی با خودم حرف زدن را هم ترک کرده ام! همیشه دلم می خواست یکی باشد که وقتی حرف می زنم محکوم به شنیدن نصیحت و نقطه نظر و افسوس و همدردی و این ها نشوم، که آن بین دنبال راهی برای ماهی گرفتن نگردد، که بیخودی در جهت صنعت ماهیگیری هی نگوید که می فهمد ام! که مجبور به دادن توضیح بیشتر و ترجمه ی حرف های خودم نشوم؛ که دست آخر توی دلم نگویم عجب غلطی کردم که همان اول برنگشتم بگویم "مرسی خوبم"! کار اما حالا ها به جایی کشیده که اصلا نمی خواهم حرف بزنم، من حتی با خودم حرف زدن را هم ترک کرده ام!

*مهدیه لطیفی


+ از این شهر و آدماش بدم میاد.

+دلم غربت می خواد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط سارا 


مردم از خنده وقتی اینو دیدم. منم وقتی کاراته رو شروع کردم اینقدی بودم

+ینی من هلاک این هوگو آبییَم


+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

در گلوی من ابر کوچکی ست ...



کسی بغضش را،

در گلوی من جا
گذاشته انگار

که بی دلیل می گریم

ومن امروز زنی را دیدم

که
با لبخند من ،

در خیابان راه می رفت ...



+بخواب تا نگاهت کنم

و برای هر نفس تو
بوسه‌ای 
بنشانم به طعم ...

هرچه تو بخواهی.

*عباس معروفی


+ بعضی وقتا آدم دلش می خواد بدون اینکه هیچ حرفی بزنه بقیه درکش کنن. وقتی این اتفاق نیفته احساس میکنی توقع بیجایی داری!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

شبها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه / زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه

یکی از بدترین ناتوانی های عالم اینه که ناراحتی عزیزتو ببینی و نتونی براش کاری بکنی. آدم احساس پوچی میکنه. اسمایی وقتی ناراحتی غم دنیا تو دلمه. خوب باش گل من

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

ب.ا.د.ا.م

آدمها زودتر از آنچه تصور کنید وابسته میشوند


_ چه در اين قابهاي مجازي و چه در بيرون  _

آدم وقتی دلش پیش کسی گیر کند

به آن پیوند می خورد، جوش می‌خورد، قاطی میشود

و دیگر برای جدا کردنش راهی جز سلاخی نیست

اگر هم بتوانی منصفانه نصفش کنی

در هر نیمه گوشت و خون دیگری باقی میماند.


+بی تو شهر خالی است

نه رنگی دارد نه لبخندی؛
بی تو شهر تابوتی بزرگ است!

*عباس حسین نژاد


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست 

   هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


+ این ترم یکی از کلاسام، کلاس بچه هاست. بیشترشون دبستانییَن. دیروز بهشون املا گفتم. یکیشون بالای املاش نوشت " خانوم دوستت دارم. بوس بوس". کلی خندیدم وقتی دفترشو دیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


بهشت می تواند

کسی باشد که دوستش داری!

کسی که دوستش داری

می تواند بهشت باشد،

حتا اگر

بجای نهرهای شیر و عسل

غروبها

با قرصی نان تازه به خانه بیاید .



بعضی وقتها مینشینیم و     

به مردن فکر می کنیم

 کسانی را که ممکن است برایمان گریه کنند می  شماریم

بعد بلند می شویم و به خاطرشان به  زندگی ادامه می دهیم

بدون اینکه هیچکدامشان این راز را بدانند.

*رویا شاه حسین زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد.وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود.وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود.اگر بخواهی فکر کنی، می توانی راه بروی.اگر هم بخواهی از فکر خالی شوی باز هم باید راه بروی.برای احساس کردن زندگی در شلوغی ِ خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مِهری مردم باز هم باید راه بروی.وقتی جوانی.وقتی پیری.وقتی هنوز بچه ای.هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه. و برای توقف بعدی باید راه رفت.


*فریبا وفی

+ چقدر این بارون خوبه. . .

+باران که می زند به پنجره، جای خالی ات بزرگتر می شود . . .

+وقـتـی دعـــا در زیر باران مستجــاب است / دیـگـر چــه کـــاری بـهـتـر از آن زیــر بــاران

  پــروردگــارا در غــیـاب حـضـــرت عـــشــق  / رعـــدی بـــزن مـــا را بــســـوزان زیـر بـاران (کاظم بهمنی)

+ یه وقتایی بخشیدن بعضیا سخت ترین کار دنیاس! 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

تو پایان هر جست و جوی منی . . .


یک عاشقانه ی مینیمال:

"باش" .

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1390ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

لرزش صدایم،مال سرمای هواست.
این پرده ی اشک روی چشم هام هم ،همین طور،
چیزیم نیست به خدا،
من فقط، دلواپس توام...
لباس گرم در چمدانت گذاشتی؟؟؟


*پری زهرا اسکندری


+لطفا هی نپرس دلتنگی چه معنی دارد؟ / دلتنگی معنی ندارد! / درد دارد ...

+دستم به سمت تلفن می رود و باز می گردد / چون کودکی که به او گفته اند شیرینی روی میز مال مهمان هاست!

*سارا محمدی اردهالی

+خدایا یه عالمه مرسی به خاطر این بارون بی وقفه. خیلی بهش احتیاج داشتم. فقط اگه تو سرما خوردگیم یه تجدید نظر میکردی بهتر بود!

+ فردا کلاس پیانو دارم. این هفته خییییلی کم تمرین کردم. نمی دونم چه جوری بپیچونمش. استادم دیگه هیچ بهونه ای ازم قبول نمی کنه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

خدا حافظ، همین حالا ...

شبیه برگ پاییزی، پس از تو قسمت بادم 

خداحافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم 

خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم 

در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد 

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد ...


بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل 

   جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

*عطار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

از یه جایی به بعد
دیگه
نه دست و پا می زنی
نه بال بال میزنی
نه دل دل میکنی
نه داد و بیداد میکنی
نه گریه میکنی
نه مشتتو میکوبی تو دیوار
نه سرتو میزنی به دیوار
نه!
از یه جایی به بعد

فقط سکوت میکنی...


اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی و دیدی همه چیز خیلی خوبه، نه غمی هست نه دردی بدون که دیشب تو خواب مردی. روحت شاد یادت گرامی.


+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

عنوان ندارد!

یک وقتهایی آدم بی حوصله و اخموست. یک روزهائی بیخود و بی جهت پاچه می گیرد. یک شبهائی فقط دلش میخواهد گریه کند… برای اینجور وقتها آماده باشید. بلد باشید. این معرکۀ اندکی خطرناک را به دست بگیرید تا یار نازک دلتان به سلامت از آن عبور کند.

میدانید؟ این ویژگی معشوق است. زن است، طبعش لطیف است و نازک. گاهی غصه ها دست می اندازند بیخ گلوی ظریفش… خیلی پاپی‌ش نشوید. فقط دستش را بگیرید و ببریدش در خیابانهای شلوغِ دمِ غروب. یکدانه شال سرخ خوشرنگ برایش بخرید. یک لیوان آب طالبی بدهید دستش. با شادی و انرژی و عشق توی چشمهایش نگاه کنید. بگذارید تمام غصه های عالم زیر سایه مردانه شما آب شوند. بلد باشید مردانگی کنید. نشانش بدهید که مهم است، اندوهش مهم است، دردش مهم است، اما شما برتر از تمام اتفاقاتید. شما برای همه چیز راه حل دارید.

شما را به خدا وقتی یار توی دلش از آن اندوه های ظریفِ بی دلیل دارد، قنبرک نزنید و سکوت نکنید. این راهش نیست. بگذارید مقهور قدرت مردانه تان بشود.

یاد بگیرید بی آنکه از درد بپرسید، درمانش باشید.

* مرحومه مغفوره


+ این روزها مدام دلمان هوای بچگیمان را می کند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

هیچ می دانستی دوستت که دارم زیباتری؟


شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است
بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است
بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است
تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است
تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است
در من ِ عاشــــق توان ِ ذره ای پرهیِـــــز نیســــت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بی فایده است
از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان،بی فایده است
مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت


*کاظم بهمنی

+ بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه ،محکم بغلت کنه، بذاره اشک بریزی راحت شی.بعد آروم در گوشت بگه دیوونه، من که باهاتم ...

+ وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید! لباس هایی با جیب های بزرگ به اندازه ی دو دست! شاید همین پاییز عاشق شدید ...

+ دلم می خواد یه خونه ی چوبی وسط یه تپه داشته باشم. یه شومینه داشته باشه و یه صندلی ننو که شبا روش بشینمو کتاب بخونم. چند تا فانوس داشته باشمو یه پیانو.  پایینش یه رودخونه ی کوچولو باشه و یه جنگل خوشگل و هوای بارونی. و یه آرامش محض که هیچ جای دنیا نشه پیداش کرد. دلم یه همچین چیزی می خواد ...

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1390ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 
كد جاوا در :قالبسرا