بهار

به اردیبهشت ش می نازد ...

من

به دوست داشتن ِ تو ...

بهمن عطایی

+ یه بارون حسابی بیاد. پنجره رو باز کنی و بشینی یه دل سیر پیانو بزنی. بعدم یه فنجون نسکافه درست کنی و به این فک کنی که بهترین دوستای دنیا رو داری. چشماتو ببندی و تو دلت کلی قربون صدقه ی خدا بری به خاطر این همه خوبی.

+ این روزا خودمو خفه کردم از بس songs from a secret garden رو زدم. چه آرامش خوبی داره این آهنگ.

+ [ تاریخ ] سه شنبه 4 آذر1393 [ ساعت ] 7:14 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
اصلا باورم نمیشه که مرتضی پاشایی فوت کرده. دلم میخواد تا خود صبح اشک بریزم. چقدر دوسش داشتم. چه خاطراتی که با آهنگاش نداشتم ...

خیلی حیف شد ... 

حالم بدتر از این نمیشه ...

+ [ تاریخ ] شنبه 24 آبان1393 [ ساعت ] 0:29 قبل از ظهر[ نویسنده] سارا |
اما آدم هایی پیدا می شوند

که بی هیچ غمی یا اضطرابی زندگی می کنند
خوب می پوشند
خوب می خورند
خوب می خوابند
از زندگی خانوادگی لذت می برند.
گاهی غمگین می شوند
ولی خم به ابرو نمی آورند
و غالبا حالشان خوب است
و موقع مردن
آسان می میرند
معمولا در خواب، لب چشمه...

*چارلز بوکوفسکی

 

+عشق

به راه رفتن می‌ماند

روی طنابِ سیرک.

توضیح دیگری ندارد

مگر این‌که بندبازی بدانی خودت! (رضا کاظمی)

+خاکساری بین که چون نقش قدم در راه او / عشق با خاکم برابر کرد و گردی برنخاست

+گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز / فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم. بنشینم و برخیزم . بنشینم و برخیزم ...

+ دلم برای خودم و تمام دخترکای این شهر می سوزه که هر روزمون با این همه ناراحتی و استرس میگذره. دیشب خواب میدیدم روم اسید ریختن.چقدر آدما پست شدن ...

+ [ تاریخ ] دوشنبه 12 آبان1393 [ ساعت ] 2:9 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
هرگز منتظر نباشید تا دیگران قدر تلاش هایتان را بدانند و یا عشق تان را بفهمند ! 
در را ببندید ...
آهنگ را عوض کنید ... 
خانه تکانی کنید ...
گرد و غبارها را بتکانید ...
گاهی لازم است از آنچه هستید دست بردارید ، و به آنچه که واقعاً هستید ، روی آورید ...

*پائولو کوئیلو

 

+ خوش بـه حال ِ انارها و انجیـرها ...
دلتنگ که می شـوند، مــی تـرکـنــد ...
مهدی اخوان ثالث

+ دیروز داشتم با مامان یکی از شاگردام حرف میزدم  اومدم بهش بگم زنده باشید، همون لحظه یکی از این شاگردای کله پوکم گفت تیچر خسته نباشید. منم قاطی کردم به زنه گفتم زنده نباشید :))))

 

+ [ تاریخ ] پنجشنبه 8 آبان1393 [ ساعت ] 5:1 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
یه ویدیو تو فیس بوک دیدم که داغونم کرد. یه زنی که با صاف کردن میخ خرج دو تا بچه شو میده. در آمدش روزی 500 تومنه! فقط 500 تومن!انقدر شرف داره که نه دزدی میکنه. نه گدایی. نه خودشو میفروشه!

از خودم، از زندگیم، از دغدغه هام بدم اومد...

خدایا این انصافه؟؟؟؟؟؟

+ [ تاریخ ] شنبه 19 مهر1393 [ ساعت ] 9:14 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |

دلم ز پاس نفس تار می‌شود، چه کنم

 وگر نفس کشم افگار می‌شود، چه کنم

 اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار

جهان به دیدهٔ من تار می‌شود، چه کنم

چو ابر، منع من از گریه دور از انصاف است 

دلم ز گریه سبکبار می‌شود، چه کنم

صائب

 

+آهنگ je t'aime از  lara fabian رو خیلی دوس دارم. خیلی ...

+ [ تاریخ ] یکشنبه 6 مهر1393 [ ساعت ] 7:55 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
مجري: فاميل دور...کاري هست که تو هميشه بعد از انجامش پشيمون شده باشي؟
فاميل: بله،گفتن حقيقت!
مجري: منظورم يه کار بد بود.
فاميل: کاراي بد که همشون حال ميدن،پشيموني نداره!
مجري: نخير،اون فقط کار خوبه که لذتبخشه،مثلاٌ تو تا حالا به يه آدم فقير کمک کردي؟
فاميل: بله همين ديروز.
مجري: خب بعدش چي شد؟ چه حسي داشتي؟
فاميل: بعدش موبايلش زنگ زد ورداشت به طرف گفت "همون زانتيا سفيده رو بخر"،از اونموقع تا حالا انتهاي دستگاه گوارشم احساس سوزش ميکنم!

 

+چقدر شعرای صائب خوبه. آدمو دیوونه میکنه.

سر اگر خواهند ازمن بـی تـامل می دهم /  بهر وا کردن من این دستار را پیچیده ام

 

+ هر چقدر بگم چقدر خوشحالم که داره پاییز میاد کم گفتم. دوباره کافه رفتنا و پیاده روی و تمام حسای خوب دنیا شروع میشه.

+فردا میریم مسافرت :)

+ [ تاریخ ] یکشنبه 30 شهریور1393 [ ساعت ] 8:51 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
حال خود گفتی بگو ، بسیار و اندک ، هر چه هست

صبر اندک را بــگـویم یا غم بسیـار را ؟

*هلالی جغتایی

+ دلم از این میسوزه که چطور این آدمو تو این سه چار سال نشناختم ...

+ [ تاریخ ] شنبه 22 شهریور1393 [ ساعت ] 10:21 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
سه سال پیش روز تولد امام رضا گوشیمو دزدیدن. امروز روز تولدش ماشین هدیه گرفتم. این به اون در

+ هیچی دیگه. الان کلی سورپرایز و ذوق مرگم!

+عاااااااااااااااااااشقتم همسری.

+ [ تاریخ ] یکشنبه 16 شهریور1393 [ ساعت ] 5:57 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
مردها وقتی عاشق می شوند
به دنیا می آیند
و زن ها
عاشق که می شوند می میرند


*ویسلاوا شیمبورسکا

+ امروز تولد مدیر داخلیمون بود. با همکارام هماهنگ کردم که سورپرایزش کنیم. خییییییلی خوشحال شد. خوشحالم :)

+ [ تاریخ ] شنبه 15 شهریور1393 [ ساعت ] 8:12 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
6 ساله شدم

+ [ تاریخ ] پنجشنبه 13 شهریور1393 [ ساعت ] 10:49 قبل از ظهر[ نویسنده] سارا
از زلزله و عشق خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

 *شفیعی کدکنی

 

+مرد که تو باشی زن بودن خوبست. نمی دانی برای تو خانوم بودن چه کیفی دارد....

+تعداد زیادی از راننده های محترم تاکسی کلا دیگه رسم ندارن بقیه پولتو بدن! ما که با دویست سیصد تومن نه چیزی از زندگیمون کم میشه نه چیزی بهش اضافه میشه. اما چند روزه دارم به این فک میکنم این چندرغاز ارزش اینو داره که خودتو مدیون کلی آدم کنی؟

+دوست عزیز "قدیمی" چرا یه آدرسی از خودت نمیذاری که من جواب کامنتتو بدم؟

+ [ تاریخ ] سه شنبه 11 شهریور1393 [ ساعت ] 10:44 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
وَ برایش چای بریزی

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می‌آیی قدم بزنیم؟

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را ببینی
بروی خانه بنشینی فکر کنی
وَ برایش بنویسی

گاهی وقت‌ها...
آدم چه‌چیزهایِ ساده‌ای را
ندارد!

*افشین صالحی 

 

+برای اولین بار یه مارمولک کشتم. اصن همچین چیزی تو خودم نمیدیدم!

+واقعا تا وقتی میشه به آدما خوبی کنی چه دردیه که انقد بد باشی؟

+امروزو دوس نداشتم. 

+شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست / که این صدا به قیامت بلند خواهد شد

 گل گفتی صائب جان!
+سارا مشروطی، اسما، هیوا، عکاس باشی، آنتی بیوتیک،سین جان دلم واقعا براتون تنگ شده. 
+ [ تاریخ ] سه شنبه 4 شهریور1393 [ ساعت ] 1:15 قبل از ظهر[ نویسنده] سارا |
کارم از گریه گذشته. دلم می خواهد توی بغلت بمیرم.
- تو دیوانه ای.
شاید آره، شاید هم نه.
- اما من حسرتی شده ام.
به چی؟
-به تو لامذهب، به تو ...

سال بلوا / عباس معروفی

 

+ دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت / ما را شکار کرد و بیفکند و بر نداشت 

+ همه ی ما تو لحظه های تنهایی، دلتنگی،خستگی،ناامیدی،افسرگی نیاز داریم تا یک نفر عاشقمون باشه! و تو منو داری!

+ وقتی که خانوم سین به کلاس کیک میرود.

+ آنچه که برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز خفه شو! (مخاطب خاص)

+ [ تاریخ ] پنجشنبه 9 مرداد1393 [ ساعت ] 1:7 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
داور لعنتیه نامرد بی وجدان بیشعور.دلم میخواد از عصبانیت گریه کنم.کوفتتون بشه این برد.
+ [ تاریخ ] شنبه 31 خرداد1393 [ ساعت ] 10:47 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا
 
هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یک باره عاشق مردی شود. زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه می زنند. اما امان از وقتی که زنی، در وجود مردش ریشه بدواند. این جور عشق های یک زن را، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد. حالا می خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ... اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...     
*مکالمه ی غیر حضوری /  علیرضا اسفندیاری
 
 +بابا این لاک پشت و اختاپوس و بندازین دور. خودم پیشگویی میکنم در حد بنز. با جناب همسر سر بازیا شرط میبندیم و بنده به طور مداوم برنده ی مادی و معنویه شرط بندیمونم. همین روزاس که ورشکستش کنم
 
+بیشتر از یک ماهه که تصمیم دارم عصرا دوچرخه سواری کنم. نمیدونم چرا همش نمیشه؟!
 
+ من میگم غذا باید انقد تند باشه که وقتی تموم شد بگی "ها" و از دهنت آتیش بیاد بیرون.
 
+ دلم براتون تنگ شده بود خواننده های خاموش و روشن عزیز.
 
+ :)
 
 
 
 
+ [ تاریخ ] شنبه 31 خرداد1393 [ ساعت ] 6:39 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
با اجازه ی پدر و مادرم بعله :)

1393/2/18


+ [ تاریخ ] یکشنبه 21 اردیبهشت1393 [ ساعت ] 7:50 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
نمیدونی وقتی دوستات از مهارتت تو پرواز حرف میزنن، وقتی بهم میگن که هیچ کس نمی تونست بهتر از بابات پرواز کنه، وقتی میگن هیچ کس اخلاقش به خوبیه تو نیست، نمیدونی چه حالی میشم ... نمیدونی چه حس خوبیه.

عاشقتم بابا. عاشقتم بهترین بابای دنیا. 

روزت مبارک.

+ [ تاریخ ] جمعه 29 فروردین1393 [ ساعت ] 10:4 قبل از ظهر[ نویسنده] سارا |

می خواهی بنشینی توی بغلم

که برات کتاب بخوانم؟

می شود آرام بنشینی و گوش کنی؟

می شود آنقدر نفس هات نریزد روی گردنم؟

آه...

می شود دیگر کتاب نخوانیم؟

...
مي شود آنقدر بوسم كنی

كه يادم برود دلم چی می خواست؟

 

* عباس معروفی


+غافلي از حال دل، ترسم كه اين ويرانه را / ديگران بي صاحب انگارند و تعميرش كنند (صائب)


+ [ تاریخ ] شنبه 23 فروردین1393 [ ساعت ] 9:23 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
 

 


ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] شنبه 23 فروردین1393 [ ساعت ] 12:45 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
حسـرت واقعـی را
آن روزی میخــوری كـه مـی بينـى،
بـه انـدازه سـن و سـالت،
زندگـى نكـرده ای ...!


*گارسیا مارکز


+ امروز عمیقا به این حرف گارسیا مارکز فک کردم و کلی تصمیمای خوب واسه خودم و زندگیم گرفتم و تو دلم یه چیزی نسبت به بعضیا گفتم که قابل نوشتن نیس. شمام عمیقا به این حرف فک کنید!

+پیاده روی امروز و مرور خاطرات گذشته با مهتاب عالی بود. آخرشم نفهمیدم لبخندی که رو لبم نشست ناشی از حسرت گذشتن اون روزا بود یا ... !

+ لازمه که بازم تکرار کنم که من دیوووووونه ی رضا یزدانی ام با این ترانه های توپش؟

+بَه بِه این هوای خوب بهار :)

+ [ تاریخ ] پنجشنبه 21 فروردین1393 [ ساعت ] 8:39 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟
یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

آیــا تـو هـم  هر پــرده ای را تا گشودی
از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟
از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟
دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟

حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل  تـو
او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی


*کاظم بهمنی

+ آهنگ این وبلاگو خیلی دوست دارم.یه حس خاصی داره ...
+تراژدی این نیست که تنها باشی، بلکه این است که نتوانی تنها باشی. "آلبر کامو"
+ نه تو فیس بوک میشه چیزی نوشتو نه اینجا. یه وقتایی غریب بودن خیلی خوبه.
+ درک کردن آدما خیلی کار سختیه؟
+ [ تاریخ ] یکشنبه 17 فروردین1393 [ ساعت ] 0:29 قبل از ظهر[ نویسنده] سارا |
سرما خوردگی خر است !

+ [ تاریخ ] چهارشنبه 13 فروردین1393 [ ساعت ] 1:29 قبل از ظهر[ نویسنده] سارا |
در دست های چه کسی

اسراف می شوی تو

اکنون که من

به ذره ذره ات محتاجم؟


*ییلماز اردوغان

+ یه شیشه نوتلا رو تو یه روز خوردم! دارم از وجدان درد پرپر میزنم.

+دلم میخواست الان زمان بپره و بره به 2 سال بعد!

+ یه روزایی تو زندگی هست که خودتم خودتو درک نمیکنی. دیگه وای به حال بقیه.

+بدترین بخش عید اینه که مامانتینا به زور ببرنت خونه ی کسایی که دوسشون نداری.


+ [ تاریخ ] یکشنبه 10 فروردین1393 [ ساعت ] 12:32 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |


سال نوتون مبارک.امیدوارم سال 93 براتون پر از شادی و موفقیت باشه.

+تولد امسالمو دوس داشتم. :)

+عاشق این سفرای یهویی ام. چند روزی نیستم :)

+ خدایا شکرت.

+ [ تاریخ ] جمعه 1 فروردین1393 [ ساعت ] 2:11 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان / مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

*صائب تبریزی


+ [ تاریخ ] سه شنبه 27 اسفند1392 [ ساعت ] 2:55 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا

همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.
لازم است گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری،
باید دست بکشی از بخشیدنِ کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾک جا ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...!


*گريز دلپذیر-آنا گاوالدا

+ [ تاریخ ] دوشنبه 26 اسفند1392 [ ساعت ] 2:1 قبل از ظهر[ نویسنده] سارا |
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود

و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود

آتشی بودی و هر وقت تو را می دیدم

مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسد

خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود

هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله. تقصیر تو هرچند نبود

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول

بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تو را دید رقیبم شد و بعد

اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

آّه. ای تابلوی تازه به سرقت رفته

کاش نقاش تو اینقدر هنرمند نبود...


* کاظم بهمنی 

+غمگین مشو عزیز دلم، مثل هوا کنار توام. نه جای کسی را تنگ میکنم، نه کسی مرا میبیند، نه صدایم را میشنود.دوری مکن! تو نخواهی بود اگر من نباشم. (شمس لنگرودی)

+بی تو هم می شود زندگی کرد، قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت ...

فقط بی تو نمی توان به خواب رفت (رضا کاظمی)

+ خدایا شکرت به خاطر این بارون قشنگ.

+خیلی دلم میخواد یه سر برم خانه ی سالمندان. 

+ چیزی که چند روزه ذهنمو درگیر کرده اینه که بعضیا خودشون به تنهایی انقد نفهمن یا کسی کمکشون میکنه؟؟

+ [ تاریخ ] شنبه 24 اسفند1392 [ ساعت ] 2:13 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |

عشق

چه به ناگهان بیاید، چه به آهسته‌گی

فرقی نمی‌کند

تو را به تمامی در بر خواهد گرفت

مثل خیس شدن:

چه در باران باشد، چه در مِه!


*رضا کاظمی


+هزار عاشقانه ی آرام در الفبای نام توست ...

+ [ تاریخ ] دوشنبه 19 اسفند1392 [ ساعت ] 7:24 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود ...
گاهی تمام حادثه از دست می رود !

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند ...
در راه هوشیاری خود ، ...مست می رود ... !

گاهی غریبه ای ... که : به سختی به دل نشست ...
وقتی که قلبِ خون شده، بشکست ... می رود !

اول اگر چه با سخن از عشق آمده ... 
آخر ، خلاف آنچه که گفته ست ، می رود ... !

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای ...
وقتی میان طایفه ای پست می رود ... !

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ ... 
بر ما ، هر آنچه لایقمان هست ... می رود !

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند ...
وقتی غبار معرکه ، بنشست ... می رود ...!

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد ...
آن دیگری همیشه ... به پیوست می رود !

این لحظه ها که قیمت ... قد کمان ماست ... !
تیری ست بی نشانه ... که از شصت می رود !

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند ...
اما مسیر جاده به بن بست می رود ... !

*افشین یداللهی

+ یکی از بزرگنرین آرزوهام اینه که یه کافه بزنم. 
+ هنوز تو شوکه اتفاق امروزم. ینی باورم نمیشه که آدما در این حد بتونن پست باشن.(آیکون یه قاتل قبل از وقوع قتل)
+ آشوب همان حس غریبی ست که دارم ...
+ [ تاریخ ] پنجشنبه 15 اسفند1392 [ ساعت ] 7:38 بعد از ظهر[ نویسنده] سارا |